از ادبیات امروز
آثار امروز
داستانی از امین کریمی | داستانی از امین کریمی |
|
|
| ۱۶ بهمن ۱۳۸۶ | ||
|
زن دست کرد توی کیفش و بعد از کلی این طرف و اون طرف کردن خرت و پرت های توش، یه اسکناس دو هزار تومنی در آورد و به پسر داد. پسر هنوز مشغول خوندن آهنگ بود و تا دستش را دراز کرد که از این طرف میله ها پول را بگیرد، راننده زد روی ترمز و کل جمعیت به جلو پرتاپ شدند. پسر هم آ هنگش را نیمه کاره تمام کرد و فورا دستش را برد به طرف پول. زن زیر لب گفت «مرتیکه گاریچی!» بعد عینکش را روی چشمش جابجا کرد و رو کرد به پسر و گفت: «تو آهنگهای شاد بلد نیستی، هر روز همین آهنگ رو میزنی؟» پسر سری تکون داد و تا درها باز شد، بدون اینکه حرفی بزند سریع پیاده شد و به سمت اتوبوس عقبی رفت. هوا ابری بود و من اون روز تب کرده بودم. ولی باید می رفتم که ببینمش؛ حتی اگه خودش نمی خواست منو ببینه. تو افکارم گیج می زدم و اتوبوس داشت راه می افتاد که دو تا دختر هفده هیجده ساله با سروصدای زیاد و بگوبخند پریدند توی اتوبوس. بلافاصله دو تا پسر جوون اومدن بالا. یکی از دخترها تا اومد یه تکونی بخوره، پاش رو گذاشت روی کفش زن کنار دستیش. دوباره اتوبوس تکون اعصاب خورد کنی خورد و توی ایستگاه ایستاد. اول دخترها با مکث زیاد پیاده شدند و بعد پسرها. کس دیگه ای پیاده نشد. اتوبوس دور زد و از کنار خیل ماشین هایی که پشت ترافیک معطل بودند از توی خط ویژه به سرعت حرکت کرد؛ و من توی این فکر بودم که امروز کدوم روسریشو سر کرده؟ کدوم مانتو شو پوشیده؟ کدوم کفشش رو پا کرده؟... کدوم... کدوم... کدوم...؟ ***
|
||
| صفحه اصلی |
| ویژه نامه |
| نقد و نظر |
| از ادبیات امروز |
| از هنرها |
| از کودک و نوجوان |
| از پیشینیان |
| از فرهنگ و گويش مردمان |
| معرفی کتاب |
| وبلاگ |